باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست
همه چلچله ها بر گشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده ست
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هس؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه را باور کن
و سخاوت را در چشم جمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دستی تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدِی؟
باز کن پنجره را
و بهاران را
باور کن.
نوشته شده توسط ملیحه در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 14:11 موضوع | لینک ثابت
مي خروشد دريا
هيچکس نيست به ساحل پيدا
لکه اي نيست به دريا تاريک
که شود قايق
اگر آيد نزديک .
مانده بر ساحل
قايقي، ريخته بر سر او،
پيکرش را ز رهي نا روشن
برده در تلخي ادراک فرو .
هيچکس نيست که آيد از راه
و به آب افکندش .
و در اين وقت که هر کوهه آب
حرف با گوش نهان مي زندش،
موجي آشفته فرا مي رسد از راه که گويد با ما
قصه يک شب طوفاني را .
رفته بود آن شب ماهي گير
تا بگيرد از آب
آنچه پيوند داشت
با خيالي در خواب
صبح آن شب، که به دريا موجي
تن نمي کوفت به موجي ديگر
چشم ماهي گيران ديد
قايقي را به ره آب که داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر
پس کشاندند سوي ساحل خواب آلودش
به همان جاي که هست
در همين لحظه غمناک بجا
و به نزديکي او
مي خروشد دريا
وز ره دور فرا مي رسد آن موج که مي گويد باز
از شبي طوفاني
داستاني نه دراز
نوشته شده توسط ملیحه در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 14:54 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط ملیحه در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب،آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
روز اول که دل به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نه گسستم، نه رمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
نوشته شده توسط ملیحه در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 15:18 موضوع | لینک ثابت

خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که
بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه
تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام
اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته باران را تماشا کند
و اگر باز اصرار کرد
بگویید برای دیدن طوفانها رفته است
و اگر باز هم سماجت کرد
بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد
نوشته شده توسط ملیحه در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 14:45 موضوع | لینک ثابت
اين منم
اين مني كه در خود عاشقانه مرده است
اين مني كه سالهاي سال دل به فصل گذر فصل ها سپرده است
اين كسي است كه سختي هاي روزگار جان براي از كف بردنش سپرده اند
من به انتهاي اين جاده رسيده ام
من به آغاز مردنم رسيده ام
من كه از ترانه ها رسيده ام
رنگي از كوچه هاي سبز بهار نديده ام
آري اين منم در اين فصل سرد
تنهاي تنها
در انتهاي اين كوچه نشسته ام
به انتظار مرگ و شكوفه ها
راستي چقدر غمناك است تبر زدن بر جگر .
نوشته شده توسط ملیحه در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت

تمام شب را نخوابیده ام
شاید هم چندین شب را
وشاید...............
شاید فقط بیداری را خواب دیده ام
نمی دانم
در زیر اقیانوس افکارم ناپیدا تقلامی کنم
ما بین بود وشود
نمی دانم کی نخ بخیه لکنت بازخواهد شد وواژه از سقف دهان خواهد بارید.
..............................
نه تنها بال وپر
بال نظر بسته است
قفس تنگ است ودر بسته است ....
وباز وسوسه می شوم
رودخانه ء هستی را با آبی شور بیامیزم
........
نه!
حسم را خفه می کنم
دراین کوچه های بی آینه
این ثانیه های غبار گرفته
اینجا که هیچ دستی پیشانی تب دار مهتاب را نوازش نمی کند
اینجا که هیچ کس ریشهء ماندن نمی شود
اینجا که حتی باران هم نمی بارد..............
کی عطر خیس جنگل پاییز درمن هوای گریه می انگیزد
............
باز دلم برای کسی تنگ شده است
کسی به رنگ نور..............
نوشته شده توسط ملیحه در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 15:32 موضوع | لینک ثابت
لحظات گم شده ام را ببین
وکوچه را که از گریه پرشده
من به انتظار نخواهم نشست
به جستجویت خواهم آمد
......................................
ومی دانم درافق دوردست طلوعی روی خواهد داد
ومن هرصبح قبل از اینکه لبخند خورشید را بنگرم
به شوق دیدارت پنجرهء دل را می گشایم
برای یک بار هم که شده درقاب این پنجره باایست
ونفسهای گرم وتازه ات را روانهء آسمان ابری ومه آلود دیدگان من کن
............................
نوشته شده توسط ملیحه در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 15:21 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY